|
انگار گذشته ها همین امروزند فرداشــدنی مکــرر و پفیـــوزند این خاطره های بی رگ جامانده عمریست ز ما و دل پدر میسوزند + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 22:13 توسط زيادي |
هرچند غزل شوم شنیدن دارم احساس مجسمم که دیدن دارم در دفتر تو جای کبوتر ها نیست شاعر نشو من قصد پریدن دارم + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 21:54 توسط زيادي |
در حادثه ها قوی نه موریم همه بدجور اسیرو سوت وکوریم همه توفیر بدوخوب ندانیم که چیست آدم نشویم و بوف کــــوریم همه + نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 20:14 توسط زيادي |
صفحه ها پر می شوند دیوارها بد ریخت... محصولی جدید،فوت تو فرقی نمی کند آگهی،آگهی ست!!!!!
رود احمق،سر از باتلاق درآورد خیال دریا حواسش را پرت کرده بود دست روزگار برایش سنگین بود،سلول هایش را خاکستری کرد وگرنه... با هوش نبود!!!!!!!!!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 10:37 توسط زيادي |
ششمین آیه را نمی فهمیم.... کج می شویم از مستقیم ستون پیکر بشریت... ابلیس بر کیفوزی که ساخته ایم ریش خند میزند + نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 23:34 توسط زيادي |
چشم های بی عدالت تنها خود را به این نکته دوخته اند ... که پیشتر ها ،پیش تر ها خشک ها سوخته اند!!!
ســــــــزار......ژولیوس را نمیگویم....سه مرد پشیمانند پرتی حواسمان بود یا کجی دستمان نمیدانم... خودکار ها را بی گناه به زنجیر کشیده اند!!! + نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 18:24 توسط زيادي |
اسفند را دود کردم دی وبهمن را نیز هم... فرصتم تمام شد!!!!! + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 22:36 توسط زيادي |
با طنابي رفته ام از جنس خود،من قعر چاه
خنده ام زنداني اين غصه هاي راه راه هر زمان شادي سري زد بر ديار تنگ دل غم حسادت كردو آن هم خود رساند از گرد راه من وجودم خالي از بحران تكراري عشق من كنون بي وزن چون شعرم بسان پر كاه ني گلويم ليكن از كر بودن اين سرنوشت حرف هايم جمله جمع اند در تن بي ناي آه چون كه از بي رحمي اسفند من جامانده ام روز بعد از سي شدم در تنگـــناي تير ماه دفن كردم دفتر شـعرم به زير سنـگ دل گرچه مي شويم مزارش را به شعري گاه گاه
سيناپس مسافري هستم پيوسته در عبور سوار بر ميانجي هاي بي مقصد پايانه ها ديگر عصبي شده اند!!!!! + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 21:11 توسط زيادي |
چه استوار بوده ام چرا شكسته خم شدم صداي زير حنجره كنون نگر كه بم شدم نه هر طرف نه هر كجا نه پيرويي زحزب باد هميشه ثابتم ولي دچار دم به دم شدم مني كه مدعي شدم سري زسر در آورم ز خوب هاي اين جهان چرا دوباره كم شدم حديث مهرباني ام به گوش گل رسيده بود چو شته اي به چشم او اسير بوي سم شدم دل فلك گرفت از اين هواي خشك ذوق من عجب كه من ز گريه اش نه شاعر و نه نم شدم + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 8:44 توسط زيادي |
هوای شهریور وماه مهمانی دلی پر از حسرت خودت که میدانی تمام عمرم رافروختم آخر در این لجن بازار،سرای ارزانی وتو گرفتی باز دو دست عاجز را تولدی دیگر ،عروج آبانی دمیده ای بر من تو روح پاکت را امانتی سنگین برای این جانی سحر که می رفتم دعا بخوانم باز کسی صدایم کرد به کمتر از آنی تویی که دور از من ،منم همان نزدیک منم همان پیدا ورای پنهانی دگر چه غم داری تو ای ندیم من ببین کجا هستی،به پای این خوانی تو سهم خود بردار گدای کوی ما تو ای گیاه خشک،دلیل بارانی + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 10:31 توسط زيادي |
|